خرید بک لینک
(کاسپین) کاسپین داشت فکر میکرد چند روز از مرگ مار ایزابلا گذشته بود درسته خودش رو شادی میزد اما معلوم بودن ناراحت یا شایدم فقط من میفهمیدم ایزابلا همش در حال درست کرن اون غول های نامرئی بود پسچی ها انتخاب شده بودن و قرار بود فردا حرکت کنن کاش ایزابلا بعد از این چند روز یه لبخند واقعی میزد و اهی کشید کاسپین پیش ایزابلا رفت در اتاقش رو زد صدای ایزابلا بود که گفت بیاید تو وقتی کاسپین وارد اتاق شد ایز

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

که یدفعه وقتی کاسپین سرش رو بالا اورد متوجه اشکای ایزابلا شد که از چشماش پایین میومدن کاسپین که هول شده بود گفت : ببخشید تقصیر من بود ناراحتت کردم ببخشید ایزابلا تا میخوام یه چیزی رو درست کنم به بدترین نحو ممکن گند میزنم من متا... ایزابلا انگشت اشارش رو روی لب های کاسپین گذاشت گفت : من ناراحت نیستم کاسپین من خوشحالم کاسپین وقتی به ایزابلا نگاه کرد متوجه لبخند زیبای ایزابلا شد که با اشکاش همراه شده

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

که یدفعه کاسپین سر ایزابلا بالا اورد و لب ایزابلا رو بوسید ایزابلا سرخ شد اما کاسپین چشماش رو بست و ادامه داد که یدفعه به خودش اومد سریع مثل فنر بلند شد سرخ شده بود چشماش رو بست و به سرعت میگفت : ببخشید دست خودم نبود هر کاری کردم نتونستم جلوی خودم روبگیرم من یهو دلم خواست ببوسمت بخشید بخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشی... یدفعه با حس گرما روی لپش چشماش رو باز کرد و دید ایزابلا لپش رو بوسیده ایزابلا

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

که یدفعه زانو زد و به صورت پر از تعجب ایزابلا لبخند زد و گفت : بانو ملکه ایزابلا ایا شما حاضرید من رو شاهزاده سرزمین کارلدلیا رو به عنوان همسرت تا اخر عمر قبول کنی قول میدم اگه همسرم بشی تا ابد کنارت بمونم کاسپین به ایزابلا که با شوک و اشک تماشاش میکرد لبخند زد ایزابلا کنارش روی زمین نشست گفت : البته که قبول میکنم و همدیگه رو بغل کردن وقتی بلند شدن کاسپین گفت : روز جشن به همه اعلام میکنم البته قبل

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

میتونست تا ابد زنده بمونه چون خون ایزابلا چه خودش و چه خون بالهاش باعث جاودانگی جسم در برابر بیماری و پیری میشد واسه همین بود که جورج ویل با اینکه الان حدود 65 سال سن داشت شبیه یه مرد جوان 25 ساله بود و هیچ وقت اثار بیماری در اون ظاهر نشد ولی درسته جورج ویل در برابر بیماری مصون بود اما در برابر زخمی شدن و اسیب دیدگی مصون نبود چون خون بال ایزابلا فقط زمانی باعث جاودانگی ابدی میشد که بال به ایزابلا

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

که یدفعه دوقلو ها رز و رزالی وارد اتاق کاسپین شدن و پریدن توی بغل کاسپین چون تازه رسیده بودن کاسپین نمیدنست واسه همینم خیلی خوشحال شد دو قلو ها با هم لپ کاسپین رو بوسیدن و کاسپین هم محکم اونارو بغل کرد چون دلش واقعا توی این چند روز برای رز و رزالی تنگ شده بود وقتی به در نگاه کرد ایزابلا رو در حال لبخند زدن و تکیه داده به در دید ایزابلا مثل همیشه خیلی زیبا بود با اون لباس بلند و کمی پف بنفش که دام

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

(کاسپین) امروز روز جشن بود همه خوشحال بودیم مخصوصا کاسپین چون توی این روز ایزابلا نامزد اون میشد حلقه ایی که برای کاسپین دستور ساختش روداده بود خیلی زیبا بود یه انگشتر از طلای خالص که شبیه دو مار بود که با دهنشون یه الماس زیبای وکمیاب ابی تیره رو گرفته بودن بخاطر این مار رو انتخاب کرد چون ایزابلا مارش رو خیلی دوست داشت کاسپین به جعبه ی زیبای که از شیشه ساخته شده بود و داخلش انگشتر بود خیره بود شب

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

که یدفعه از چیزی که دید سرخ شد ایزابلا رو در حالی دید که روی تخت و یه لباس خواب کوتاه به رنگ سفید تنشه که دستا و پاهاش توش معلومه کاسپین سریع پشتش رو کرد سرخ شده بود با دست چند بار زد به در که صدای خواب الود ولی زیبا و بامزه ایزابلا رو شنید که گفت تو اینجا چیکار میکنی کاسپین که سرخ شده بود سریع ولی با تته پته گفت ایزابلا میشه لباسات رو عوض کنی بعد از چند لحظه صدای جیغ از خجالت ایزابلا شنید و خندش

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

که یدفعه کاسپین شروع کرد به قهقه زدن چرا چون صورت ایزابلا شبیه گوجه سرخ شده بود کاسپین گفت ایزابلا خیلی بامزه شدی صورتت شبیه گوجه شده میخندید و میگفت ایزابلا به اینه که جلوی تخت بود نگاه کرد و وقتی صورت خودش رو دید خندش گرفت بعد از اینکه کلی خندیدن کاسپین سمت تخت رفت و جلوی پای ایزابلا روی زمین نشست و لبخند زد و گفت امروز بهترین روز زندگیت میکنم قول میدم و بعد دست ایزابلا رو بوسید ایزابلا لبخند زد

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

چون همه سالن رو با روبان های سفید و قرمز که بسیار با مهارت به هم پیچیده شده بودن و با الماس های سفید و قرمز زینت داده شده بودن میز هایی که کنار دیوار بود که مملو از غذا و تزینات زیبا بود که روی میزها پارچه های سفید بود باتزینات روبان و الماس قرمز همه چیز عالی بود کنار سه صندلی سلطنت که روی یه سکو که سه پله داشت که برای رسیدن به صندلی های سلطنتی بود یک صندلی سلطنتیه جدید کنار صندلی کاسپین بود اضافه

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 7:12

که یدفعه کاسپین احساس کرد قلبش خیلی تند میزنه پس نشست روی تخت و بعد از چند دقیقه فهمید که اره من عاشق ایزابلا شدم و با این فکر لپاش کمی سرخ شد و ایزابلا هم هی با خودش میگفت چرا من اینطوری شدم چرا انقدر سرخ شدم چرا وقتی لبخند میزنه منم لبخند میزنم چرا اخه چرا بعد یاد حرفی افتاد یاد یک کلمه ی زیبا و مقدس به نام عشق اون فهمید که عاشق کاسپین شده و با خودش گفت این مایه خجالت من عاشق پسری شدم که ممکنه ا

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

که یدفعه کاسپین از جاش بلند شد و پیش مادرش رفت لیدیا که روی تخت نشسته بود و کتاب میخوند کاسپین در زد و گفت مادر منم میتونم بیام داخل لیدیا گفت البته پسرم کاسپین داخل اومد در رو بست و جلوی پای مادرش زانو زدو سرش روی پای مادرش گذاشت و گفت مادر تو رو خدا ارومم کن که دارم از احساس شرمساری میمیرم لیدیا که نگران شد بود گفت چیشده پسرم کاسپین در همون حالت گفت فکر کنم من عاشق ایزابلا شدم و قطرات اشک از چشم

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

که یدفعه کال سرش رو عین خر انداخت پایین و اومد تو چندتا برگه برداشت و رفت کاسپین و لیدیا در شوک کامل بودن که یدفعه به هم نگاه کردن و شروع به خندیدن کردن لیدیا گفت بفرما از پدرت یاد بگیر چه راحته عین خیالشم نیست کجا میره بعضی وقتا ادم شک میکنه پادشاه کاسپین خنده هاش بیشتر شد و گفت انصافا چرا زنش شدی لیدیا با خنده گفت چون خیلی بامزه و مهربون بود هنوزم هست میدونی پدرت خیلی جذاب بود منم خیلی ازش خوشم

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

که یدفعه کال اومد داخل به دیواره در تکیه داد گفت فکر نمیکردم از نظرت شبیه خر باشم اخم کرد لیدیا رفت پیش کال بغلش کرد گفت پس منی که عاشق یه خر شدم چیم و خندید کال لبخند زد و سر لیدیا رو بوسید کاسپین بلند شد و با حسرت اونا رو نگاه میکرد و با خودش گفت همه به عشقشون میرسن ولی انگار قرار نیست من به عشقم برسم کال به کاسپین نگاه کرد و گفت کاسپین منو ببخش حرفاتون رو شنیدم اینطوری اومدم تا تو بخندی و یادت

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

که یدفعه صدای جیغی تموم قصر رو فرا گرفت کاسپین و لیدیا و کال به سرعت از اتاق خارج شدن و دنبال صدا رفتن و دیدن صدای جیغ از اتاق ایزابلاست اونا سریع وارد اتاق شدن ودیدن ایزابلا روی تخت نشسته و جیغ میزنه و از کمرش و جای بال هاش داره به شدت خون میاد کاسپین سریع سمت ایزابلا رفت لیدیا یه چند تا حوله ورداشت و روی کمر ایزبلا گذاشت کاسپین ایزابلا رو بغل کرد و سرش رو نوازش میکرد کال رفت دنبال پزشک دربار که

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

که یدفعه دکتر و کال اومدن داخل لیدیا بلند شد دکتر گفت اونو رو به شکم بخوابونیدکاسپین اینکارو کرد دکتر گفت برید بیرون یه دختر پرستار هم اومد داخل کاسپین گفت نه تنهاش نمیذارم دکتر رو به کال گفت سرورم لطفا ببریدش کال کاسپین رو بلند کرد گفت اروم باش کاسپین تقلا کرد تا از اغوش کال بیرون بیاد پاهای کاسپین مثله سنگ شده بودن رو زمین کال به زور کاسپین بیرون برد کاسپین دم در اتاق نشست و گریه کرد دکتر بعد از

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

که یدفعه کاسپین صدای زیبا ولی ضعیفی رو شنید که اسمش رو صدا میکرد کاسپین رفت داخل اتاق دید ایزابلا روی دستاش خودش رو بلند کرد و بدنش رو بالا اورده بود و روی تخت نشست ایزابلا که پشتش به کاسپین بود کاسپین گفت حالت خوبه ایزابلا ایزابلا به کاسپین نگاه کرد کاسپین از شوک روی زمین نشست و اشکاش جاری شد از چیزی که دیده بود کاسپین گفت بلا چه بلایی سر چشمات اومده لیدیا و کال هم داخل اومدن و هر دو شوکه شدن لید

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

چون سفیدی چشمهای زیبا ایزابلا قرمز شده بود و به جای اشک از چشمای زیبای ایزابلا خون میریخت کاسپین به زور از جاش بلند شد ایزابلا با بغض گفت کاسپین کمر و چشمام درد میکنه صدای ایزابلا ضعیف بود و ایزابلا میلرزید کاسپین سمت ایزابلا رفت و اون رو بغل کرد سرش رو نوازش کرد و با گریه و بغض گفت چیزی نیست خوب میشی ایزابلا گریه نکن اروم باش ایزابلا هم کاسپین رو بغل کرد و تو بغل کاسپین گریه کرد کال و لیدیا اتاق

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

ادامه که یدفعه کال و لیدیا به صورت خیلی پنهانی و نامحسوس از کنار در داخل رو نگاه کردن و وقتی دیدن اونا هم رو بغل کردن به هم دیگه چشمک زدن و رفتن ایزابلا چشماش رو باز کرد و از کاسپین جدا شد لبخند زد گفت ممنونم خیلی ارومم کردی کاسپین لبخند زد گفت خواهش میکنم وقتی نگاهش به لباس های خونیه ایزابلا صورتش که جای اشکای خونی بود رو دید اعصبانی شد و با صدایی که از نظر هر کسی از کاسپین بعید بود و خیلیم ترسنا

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

که یدفعه ایزابلا دستش رو روی صورتش گذاشت و لبخند زد و گفت من خوبم اروم باش بعد از گفتن این کلمات کاسپین اروم شد و ایزابلا رو بغل کرد ایزابلا اولش شوکه شد بعد اروم شد که یدفعه کاسپین گفت دوست دارم ایزابلا منو ببخش که جرم به این بزرگی رو مرتکب شدم و گریش گرفت ایزابلا بعد از گفتن این حرف کاسپین ازش جدا شد اشکاش رو پاک کرد و لبخند زد و گفت اگه اینطوره من مرتکب جرم شدم چون منم دوست دارم و یک قطره اشک مثله الماس از روی چشم افتاد که یدفعه...

برچسب: نویسنده: نگین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 14:42

صفحه بندی